تبليغاتX
سپیده عشق

سپیده عشق

تقدیم به پاک ترین غریب کشته عشق

موزیک

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:4  توسط غریبه عاشق  | 

سلام
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 13:44  توسط غریبه عاشق  | 

سلام

سلام امیدوارم از این بلاگ لذت ببرید
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 13:22  توسط غریبه عاشق  | 

بیوگرافی شاهرخ خان

نام: شاهرخ خان                                                                                        

زمان تولد: ۲ نوامبر ۱۹۶۵                   نشان ستاره ای: Scorpio

محل تولد: Talwar nursing Home در دهلی

محل سکونت: Mannat, Land's End, Bandra, Mumbai

قد: ۵  فوت و ۶ اينچ

مليت: هندی                                    دين: اسلام

تحصيلات: فارغ التحصيل کالج Hensraj   - دانشجوی فوق ليسانس ارتباطات عمومی (فيلم سازی) در

دانشگاه Jamiya Miliya islamiya, New Delhi  (بعد از يک سال دانشگاه را ترک کرد)

 

پدر: مرحوم تاج خان٬‌ فوت شده در سال ۱۹۸۱ براثر بيماری سرطان

شغل پدر: وکيل و مبارز آزادی

مادر: مرحوم فاطمه خان٬ فوت شده در سال ۱۹۹۱

شغل مادر: دادرس دادگاه

خواهر: شهناز خان

وضعيت تاهل: متاهل ( تاريخ ازدواج: ۲۵ اکتبر ۱۹۹۱ )

همسر: گوری چيبِر ( متولد ۸ اکتبر ۱۹۷۰ )

فرزندان: آريان ( متولد ۱۲ نوامبر ۱۹۹۷ ) - سوهانا ( متولد ۲۳ می ۲۰۰۰ )

چيزهايی که به وجد ميارنش: باران -  بازيهای کامپيوتری - کامپيوتر - کتاب

چيزهايی که ازشون بدش مياد: دروغگوها - صبح زود - گرما

ماشين در زمان مدرسه: ماروتی وَن

ماشين در حال حاضر: پاژيروی آلبالويی - بی ام و - هيوندا سانترو 

برنامه ی تلويزيونی مورد علاقه: همه ی برنامه های کانال Discovery

زمانيکه دروغ ميگويد: وقتيکه نميخواد دل کسی رو بشکنه

به يادماندنی ترين لحظه: روز ازدواجش و زمانيکه اولين جايزه ی فيلم فير رو گرفت

بدترين لحظه: وقتی که پدر و مادرش فوت کردند

فلسفه ی زندگی: حتی وقتيکه گرسنه نيستی٬‌ فقط حريص و تشنه ی بدست آوردن باش!

نوشيدنی مورد علاقه: نوشابه ی پپسی

ميترسه از: اينکه کسی دستهاشو قطع کنه!‌ چون دستهاشو خيلی بکار ميبره

کتاب مورد علاقه: Guid to the Galaxy نوشته ی داگلاس آدامز

نقشی که باجون و دل دوست داره بازی کنه: جيمز باند - بَت مَن

نقش مورد علاقه از بين فيلمهاش: کبهی هان کبهی نا

غذای مورد علاقه: تندوری چيکِن

اگه بازيگر نبود: افسر ارتش يا معلم مدرسه ميشد

حيوان خانگی: ۲ تا سگ داشته به اسمهای تِبِکا و رِبِکا (ربکا مرده!)

عشقهاش: خانواده ش - خواهرش - پدرومادرش - سگش - خانه ش - کارش

احترام ميذاره به: Mother Teresa

بازيگران مورد علاقه: آميتاب بچن - ديلیپ کومار - ريشی کاپور - امير خان - آکشی کومار

دوست داره با اينا همبازی باشه(مرد): سانجی دات - آنيل کاپور - جکی شروف - ريتيک روشن - سلمان خان

دوست داره با اينا همبازی باشه(زن): جوهی چاولا - مدهوری ديکشيت - کاجول

کلمه ای که هميشه بکار ميبره: Let's do it

دوست داشت ميتونست: آواز بخونه! آرزوشه که ميتونست گيتار بزنه٬ تا ميتونست وقتی ميره

مهمونی گيتار بزنه و آواز بخونه٬‌چون فکر ميکنه خيلی کار باحاليه!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 18:6  توسط غریبه عاشق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 14:4  توسط غریبه عاشق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 13:41  توسط غریبه عاشق  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 1:55  توسط غریبه عاشق  | 

 

چه باحاله

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 1:48  توسط غریبه عاشق  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 1:44  توسط غریبه عاشق  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 1:35  توسط غریبه عاشق  | 

سلام

 

دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

 

                               گویی به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 0:58  توسط غریبه عاشق  | 

 میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

             چون یار ناز نماید شما نیاز کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 18:56  توسط غریبه عاشق  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 18:43  توسط غریبه عاشق  | 

اخی ببینین چه نازه

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 18:41  توسط غریبه عاشق  | 

قابل توجه خانوما

در یکی از روستاهای دور افتاده ی هند .....دختری که تازه ازدواج کرده بود از زندگیش خیلی ناراحت بود

چرا که شوهرش باهاش بد رفتاری میکرد.......دختر نزد  پیر مرد حکیمی رفت و از این موضوع شکایت کرد

و از وی چاره جویی کرد.  حکیم گفت:تو باید شخصا چند تار مو از  بدن گرگ زنده ای جدا کنی. پیش من

بیاری تا بوسیله ان شوهرت با تو مهربان باشد.

دختر خیلی نگران شد به فکر فرو رفت که چطور میتواند از بدن گرگ زنده ای مویی جدا کنه در همین حال

از خانه خارج شد و به صحرا رفت ناگهان گرگی از دور پیدا شدکه بزغاله ای به دهان داشت و داخل  غاری

شد.......دختر اول خیلی ترسید ولی دل رو به دریا زد و به غار رفت و گرگ را دید که چند بچه دور او حلقه

زدند روز دیگردختر مقداری گوشت و استخوان تهیه کرد و سد راه گرگ گذاشت وقتی گرگ انها را دید کمی

خورد و باقی را برای بچه هایش برد ...دختر چند روز این کار را کرد تا کم کم به گرگ نزدیک شدو حتی بچه

هایش را نوازش میکرد.... روزی در ضمن نوازش چند تار مو برداشت و پیش حکیم اورد.... حکیم با تعجب

پرسید: (چگونه انها را بدست اوردی)؟؟؟؟   دختر همه ماجرا را تعریف کرد حکیم لبخندی زد و گفت: (تو که

توانستی با محبت گرگ خونخواری را رام کنی..... حتما میتوانی  با محبت و نوازش همسرت را شیفته و

دلباخته ی خویش کنی). 

                                               Hosted by Tinypic.com

                                               

                                                       

                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 16:54  توسط غریبه عاشق  | 

سلام حالتون خوبه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 15:18  توسط غریبه عاشق  | 

http://www.cameroncartio.com/

این سایت کامرون حتما ببینید

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 0:37  توسط غریبه عاشق  | 

Fields of Europe™Make Lemonade™
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 0:18  توسط غریبه عاشق  | 

سلام .......سلام .......سلام........

یکی از رمان هایی که خیلی قشنگ بود و میخوام خلاصشو بنویسم

کتاب:بعد از او       نویسنده:تکین حمزه لو

به نام او

محبوبه با خانوادش میرن به یه محله جدید همون اوایل که اومدن به اون محل زنگ درشونو میزنن و درو

 که باز میکنه میبینه یه پسری با یه کاسه نظری دمه دره وقتی کاسه رو میخواد بیاره واسه پسره به خاطر

عادتی که داشتن اونم یه گل میذاره تو کاسه و......................تا بعد که محبوبه عاشق پسره میشه  وقتی

مادرش بهش میگه که قراره واسش خاستگار بیاد اونم همسایه روبروییشون محبوبم  فکر میکنه همون

 پسری که گل گذاشته بوده تو کاسش میخواسته بیاد  چون از موضوع اینجوری سر در اورده بوده خلاصه

 میان خاستگاری و محبوب وقتی میره تو اتاق پیشه مهمونا جای اون پسره یکی دیگرو میبینه..........بعد

 میفهمه که این پسر برادره همونی بوده که محبوب دوسش داشته...... خلاصه جوری میشه که محبوب

 مجبور میشه با اون پسره که اسمشم یونس بود ازدواج کنه ..محبوب حتی یک ذره هم به یونس علاقه

نداشته............از اون طرفم یوسف برادره یونس حتی تو عروسی برادرشم نمیاد و میره جبهه چون اون

موقع زمان جنگ بوده  وقتی که برگشت هر وقت محبوبه نگاش میکرده میدیده یوسف اصلا اونو نگاه

نمیکنه و از خودش بدش میاد که چرا عاشق اون شده بوده و میفهمه که یه عشقه یه طرفه بوده.........با

 تعریفای یوسف، یونس و امیر برادر محبوب هوس جبهه رفتن میکنن و یونس ،محبوب و با اینکه چند ماه

بیشتر از  ازدواجش نگذشته بوده رو تنها  میذاره و میره  بعد چند وقت یونس  میاد  یه  مدت میمونه  و بعد

دوباره میره  برخلاف قولی که داده بوده اخه قرار بوده دیگه نره اما............

بعد مدتی محبوبه میفهمه که بارداره و میخواد بچه دار شه اما هرچی منتظر موند یونس نیومد تا یه روز

یونس و یوسف  دو تایی اومدن ولی امیر پیششون نبود تا فهمیدن امیر شهید شده و یونسم فهمید که

 قراره پدر بشه ولی بازم رفت ........پدر محبوب عقلشو به خاطر امیر از دست داده بود مادرش مریض

 شده بودو کلی بدبختی دیگه...........

تا بچه به دنیا اومد ولی بازم یونس تو اون شرایط پیشه محبوب نبود......چند ماه بعد اومد ایمان کوچولو رو

دید قول داد این بار که بره دیگه نمیره اما محبوب که اینهمه صبر کرده بود گفت نه وو کلی جرو بحث

دیگه ولی اون بدون خبر و خداحافظی رفت....محبوب هرچقدر چشم براه بود خبری از یونس نمیشد  تا

 یونس یه نامه نوشته بودو وصیت کرده بودکه محبوبه بعد از مرگش دوباره ازدواج کنه و........یوسف اینبار

تنها از جبهه برگشتو خبر شهید شدن یونس و اورد محبوب تا شنید تا کی بیچاره بیهوش بود ......اصلا ایمانو

دوست نداشت احساس میکرد یه غریبست براش مادری نمیکرد.................ایمان هم خیلی عموشو دوست

داشت...............تا یوسف از محبوب خاستگاری کرد و محبوبم از یه طرف شکه شده بود از یه طرف تمام

بدبختیاشو  از   چشم یوسف می دید بهش گفت تو همه زندیگیمو ریختی به هم برادرمو ازم گرفتی با اون

تعریفایی که از جبهه کردی اینارو وسوسه کردی برن   یونس و ازم گرفتی ایمانم و یتیم کردی خودم

بیوه شدم   تو ۱۹ سالگی وگریه امونش نداد بعد بهش گفت اگه اون روز تو کاست گل ننداخته بودم اگه

هرروز دمه در وای نمیستادی تا بیام اگه اون جوری نگام نمیکردی الان انقدر بدبخت نبودم بهش گفت

هیچ علاقه ای نداشته به یونس اون اوایل به هوای اومدن تو به خاستگاریم قبول کردم که بیان خونمون

حالا تازه اومدی خاستگاری. یوسف تموم حرفایی که این چند سال تو دلش نگه داشته بودو گفت ...........گفت

 که عاشق محبوب بوده و فقط به خاطر اینکه پای برادرش در میون باشه خودشو کنار  کشیده    گفت اگه

 کسی دیگه ای بود باهاش مبارزه میکردم تا بدستت بیارم ولی با یونس نمیتونستم این کارو

بکنم...........تا اینکه بعد مدتی با اماده کردن پدر مادرا  قرار شد با هم ازدواج کنن و یوسف هم به ایمان یاد

داده بو که بهش بگه بابا . با هم  ازدواج کردن و یوسفم قول داد دیگه حرفی از جبهه رفتن نزنه بعد مدتی

 محبوب باردار شد و یه پسر به دنیا اورد که اسمش شد احسان زندگی محبوب تازه تازه درست شده بود

تازه داشت میفهمید که خوشبختی یعنی چی یوسف خیلی دوسش داشت ......تا اینکه بچه سوم به دنیا اومد یه

دختر بود که اسمش شد الهام .......تا یه روز صدای جیغ احسان اومد وقتی دیدینش سرو صورتش پر از

خون بود از پله ها افتاده بودو محبوب نظر کرد اگه سالم بمونه هر سال نظری بده و احسان سالم موند تا

۱۰  سال دیگه که وقتی داشت شله زرد میپخت درشونو زدن و محبوب درو باز کردو از حال رفت وقتی

چشماشو باز کرد دید کسی پیشش نیست و فهمید که خواب ندیده  .  تصمیم گرفت برای خلاص کردن

خودش و بقیه دیگه خونه نره و رفت پیش دوستش فرشته و قرار شد که شوهر فرشته اونو بفرسته یه

جای دیگه و یه خونه و کار بهش بدن و محبوب به دونه خبر رفت ۶ سال گذشت و تنها بود فقط زنگ میزد و

 صدای بچه هاشو میشنید و تلفن  و قطع میکرد همسایشون یعنی زیبا وقتی مجله میخونده یهو عکس

محبوبو  دیده که ایمان چاپ کرده بوده و خواسته اگه پیداش کردن با اونا تماس بگیره خلاصه محبوبو خبر

کرد و محبوبم تمام این جریانارو براش تعریف کرد و گفت روزی که داشته شله زرد می پخته پشت در

یونس بوده که برگشته ...نگو یونس تو جبهه پلاک و حلقشو میده به دوستش می گه اگه من شهید

شدم اینارو بدین به یوسف .........ولی جای یونس اون دوستش شهید میشه و یونسم به اسیری میبرن

 وقتی یوسف دنباله یونس بوده از رو حلقه و پلاک فهمیده که یونس بوده در حالی که نبوده اون دوستشم

 صورتش سوخته بوده و نمیتونستن قیافشو ببینن ......تا فرشته به محبوب خبر داد که بابای ایمان مرده

و محبوب حول کرد که کدوم باباش اخه به جفتشون بابا میگفته ولی فهمید که یونس مرده به خاطر

مشکلایی که تو زمانی که اسیر بوده براش پیش اومده بوده........محبوب تصمیم میگیره به ایمان زنگ

بزنه و خبر بده بعد تماسشون که کلی ایمان خوشحال شده بود قرار شد بیان پیشه محبوب روزی که قرار

بود بیان دل تو دل محبوبه نبود وقتی هواپیما نشست قلبش تند تند میزد تا الهام و دید بعد یه پسره

جوون که ایمان بود بعدم یه پسره نوجوون که احسان بود بعدم یوسف که موهای کناره شقیقش سفید

شده بود هر ۵ نفر وقتی بهم رسیدن تا مدتها در اغوش هم گریه میکردن.....

 

                                                                                                                      پایان

 

اخی به نظر من که خیلی قشنگ بود حالا من  کامل نگفتم که .....

همچین خلاصه خلاصم نگفتما امیدوارم بخونین و حال کنین

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 0:11  توسط غریبه عاشق  | 

شاهرخ خان

Hosted by Tinypic.com

 

 

 

پریتی

Hosted by Tinypic.com

 

 

 

 

سلمان خان

Hosted by Tinypic.com

 

 

زاید خان

 

Hosted by Tinypic.com

 

ایشواریا

 

Hosted by Tinypic.com

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 19:50  توسط غریبه عاشق  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 18:57  توسط غریبه عاشق  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 18:29  توسط غریبه عاشق  | 

 

سلام  امیدوارم که حاله همه خوب باشه

ببینم شماها رمان میخونین ؟اصلآ دوست دارین رمان؟من که بد جوری دوست دارم 

ولی تا حا لا ۶۰ تا خوندم فقط   ..کاش همه کتابا مثل رمان بودن  یا کاشکی زندگیا مثل رمان قشنگ

بودن  ولی نه همشونا بعضیاشون واقعا اشک ادمو در میاره

من اسم اونایی که قشنگنو مینویسم تا برید بگیرید بخونید و حالشو ببرید شاید اگه شد خلاصه

چندتاشونم بنویسم .

اینایی رو که میگم اگه نخوندین حتما بخونین اخه خیلی قشنگه  ( امتحانش مجانیه)

 

۱)بعد از او

۲)امانت عشق

۳)میعاد عاشقانه

۴)برزخ اما بهشت

۵)کمند تقدیر

۶)پنجره

۷)ان نیمه ایرانیم

۸)الهه شرقی

۹)رقص قاصدکها

۱۰)افسون سبز

۱۱)یاسمین

۱۲)تاوان عشق

۱۳)رکسانا

۱۴)شاه پری حجله

۱۵)نسل عاشقان

۱۶)تندیس تنهایی

۱۷)پریچهر

۱۸)کفش های غمگین عشق

۱۹)بازگشت به خوشبختی

۲۰)مستانه عشق

۲۱)واژه مکرر عشق

۲۲)افسانه

اینا خیلی قشنگن  بقیشونم  قشنگنا...  ولی الان یادم نیست  بعدن حتما مینویسم

 

  

 

اینم عکس چند تا از کتاباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 18:14  توسط غریبه عاشق  | 


 


اشك من پيرهنتو تر كرده
همه جاعطر تو پيچيده ولی دل ديگه غربتو باور كرده
مثل اون پرنده ی شكسته بال دل من بعد تو بی لونه شده
با تو بيقراره و بی تو بی قراره دل من راس راسی ديوونه شده

امشبم ميوون اين خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه یی می گردم
كه نفهميدمو کی كجا تو رو ازم گرفت دست تو جدا شد و نگاهتو گم كردم

چرا بايد وقتی خونه ی دلت متروكه واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت
وقتی راه نداره چشمام به حريم قلب تو
چه جوری ميشه پی فرصت دوباره گشت
اشك من پيرهنتو تر كرده
همه جاعطر تو پيچيده ولی دل ديگه غربتو باور كرده

امشبم ميوون اين خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه یی می گردم
كه نفهميدمو کی كجا تو رو ازم گرفت دست تو جدا شد و نگاهتو گم كردم

چرا بايد وقتی خونه ی دلت متروكه واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت
وقتی راه نداره چشمام به حريم قلب تو
چه جوری ميشه پی فرصت دوباره گشت
اشك من پيرهنتو تر كرده
همه جاعطر تو پيچيده ولی دل ديگه غربتو باور كرده

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 16:28  توسط غریبه عاشق  | 

اینم چند تا عکس از امین.......

 

                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 1:11  توسط غریبه عاشق  |